حاجى زين العابدين مراغه اى

46

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

كاروانسرا گشتيم به دقت به هر سوى نگران بودم ، ديدم جمعى در مغازه‌ها هر يك به اطراف خودشان چند توپ قناويز ، و چيت همدان و بروجرد و قدك يزد و كرباس نايين چيده نشسته‌اند . در اين اثنا ديدم يكى مرا به نام صدا كرده مىگويد : « ابراهيم بيگ ! ابراهيم بيگ ! » ايستادم . پيش دويده سلام كرد . جواب دادم . گفت : « يقين است كه مرا نمىشناسى ؟ » گفتم : « آشنا به نظرم مىآييد ، ولى درست در خاطرم نيست كه در كجا به خدمت شما رسيده‌ام . » گفت : « در مصر . چند سال پيش در مراجعت از زيارت مكهء معظمه به مصر آمديم . در تجارتخانهء حاجى ميرزا محمد رفيع مشگى شرف ملاقات شما دست داد . شب را نيز در خانهء ايشان مهمان بوديم . » گفتم : « دور نيست . » ما را به دكان خود برد . در اثناى صحبت گفتم : « در اين‌جا ايرانى خيلى بسيار به نظر مىآيد . ما شاء الله به هر سوى نگاه مىكنم همشهرى است . » گفت : « بلى ، بسيارند . » گفتم : « چه‌قدر مىشود ؟ » گفت : « در خطهء قفقاز قريب به شصت هزار نفر مىگويند . » گفتم : « سبب جلاى وطن و اختيار غربت نمودن اينان چيست كه اين‌قدرها به خاك خارجه ريخته متحمل اين‌گونه خوارى و زحمت‌اند ؟ » گفت : « از كم‌درآمدى مملكت ايران و بيكارى مردم و تعدى زبردستان در حق زيردستان و بىصاحبى رعيت كه اينان را به خاطر يك تومان پول تذكره بىسؤال و جواب به ممالك خارجه سر مىدهند ، و كسى نمىپرسد كه به كجا مىروى و چه كار دارى . اين است كه در قصبه‌ها و دهات حوالى دور و نزديك سرحدات ، در قبرستان‌ها و سنگ قبور كم‌تر نام مرد ديده مىشود ، همه نام زن است . گويى شهر زنان است ! » گفتم : « كاسبى ديگر نيست ، اينان همه فعله‌اند ؟ » جواب داد : « كاش همه فعله بودندى . غالبا دزدى و كيسه‌برى هم مىكنند و از اين قبيل هزارگونه رسوايى بار مىآورند كه خجالت آن‌ها را ما مىكشيم . » گفتم : « پس قونسل چه مىكند و چه مىگويد ؟ » گفت : « خدا پدرت را بيامرزد ! قونسل به غير از گرفتن چهار منات پول تذكره و چند